تبليغاتX
کرم شبتابی که می خواست فانوس دریایی باشد - ...آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند

 

جنوب رو که مي گشتي سيد مرتضي بود ودوربينش
هرجا مي رفت مي کشيد دنبال خودش... يه چيزايي هم مي ديد که امروز نبود فردا....کدوم فردا!؟
همين امروز ما شايد...!

      صداي سوت مياد و همه جا پر از خاک ميشه .اولين نفر از جا می پره و دوربين رو روشن می‌کنه تا گرد و غبارا و ترکشهاي سر گردون آروم بگيرن اونم آماده شده.
يه لحظه خشکش مي زنه اما سريع خودش رو جمع و جور ميکنه همه اينها بايد ثبت بشه
خودشم ميدونه يه روزي همه اينها فراموش مي شه همشون مي شه افسانه...اما
سيد می‌مونه و دوربينش.
یکي از روزهاي داغ جنوب زمان و مکان لاي تاريخ هشت ساله گم شدن..
تو سنگر نشسته بود که صداي ناله می‌شنوه می‌ره بيرون هاج و واج همه جارو می‌گرده ...بالاخره صاحب صدا رو پيدا ميکنه يه جوون 19-18 ساله(سعيد صداش می‌کردن)

     :«خدايا جوري منو ببر که جسمم رو زمين نمونه.من طاقت فشار قبر رو ندارم نه اصلابذار بگم طاقت اينجوري رو زمين موندن رو هم ندارم ميخوام بي نشون باشم گم باشم نيست باشم»
(دلم مي گيره ياد خانم زهرا(س) مي افتم و قبر بي نشونش و بچه هايي که مادر صداش ميکنن)

يقين مي کنه به رفتنش سيد...، از اون به بعد دوربين به دست مي افته دنبال پسرک...!
بازم مثه هر روز دوربين زد زير بغل و دنبال مي کنه جاي پاهاشو.... اذان ظهره اما اين پسر کجا داره مي‌ره..؟
دوربين رو روشن ميکنه...از خاکريز رد ميشه و از چشمي هواي سعيد رو داره تنها بيست متر باهم فاصله دارن گامهاشو سريعتر بر ميداره که صداش کنه ...صداي سوت بلندي رو ميشنوه سريع خودشو پرت ميکنه رو زمين دوربينم ميفته کنار دستش و بعد بوم....تا خاک و غبار بشينه زياد طول نميکشه سريع دوربينو بر ميداره بلند ميشه هنوز خط سير نگاهش دنباله سعيد...!!!باور نميکنه... ميدوه دنبالش اما ديگه سعيد نيست!!!!
پودر شد رفت هوا... بدون شاهدي و بدون جسدي ...حتي يه تيکه کوچيک.....

چند سال بعد تو راهروداره مياد ديگه راه که مي ره صداي قيژ قيژ کفشها لو ميده که سيد مرتضي داره مياد...مثل هميشه تا نگاش بهت ميفته با شرم مي خنده و چشماشو ميندازه پائين و ميگه تازه خريدمشون....
اما اون روز صداي قيژ قيژ کفشش که اومد سر برگردوندم اما ديگه نه شرم کرد نه خنديد! يه راس اومد تو اتاق تکيه داد به ديوار...
بدون هيچ رفتي تا اومدم بگم سلا......
گفت: صادق هم رفت....
آه....
نگاهش افتاده بود رو افق شهر نميدونم به چي نگاه ميکرد اما تنهايي و خستگي توش موج مي‌زد....ساکت ساکت همينجوري به دوردستها خيره شده بود و آروم آروم اشک مي ريخت....
نمي دونم خاطرات جنوب رو تکرار ميکرد و رفتن ياران رو يا بازهم دنبال روايت فتح بود يا روايت عشق...
اما هرچي صداش کردم نشنيد انگار اينجا نبود....
نيم ساعتي موندم تا بالاخره برگشت گفت بايد بره...
و رفت.....
ديگه نديديمش تا چند ماه بعد که
سيد هم آسموني شد....

عکسهاي سفر آخر و اون رملهاي لعنتي رو که نگاه ميکردم ...فقط نگام رو يه جا خيره موند کفشهاي آقا مرتضي....



20
فروردين سالگرد شهادت اقا مرتضي است ما اونو با روايت فتحش شناختيم..تصوير گذشته ها.....اما کسي حرفهاي سيد رو نديد که داشت الان رو و آينده اي که مياد رو به تصوير ميکشه ...انقدر محو تصويرگري گذشته سيد شديم که تصويرهايي که از آينده برامون ساخته بود رو نديده گرفتيم.....نديديم بلايي که داشت سرمون مي اومد چه جوري بهمون نشون مي داد....!!!
دلم خيلي گرفت يه حس گنگ دارم دوست دارم بازم از سيد بگم اماباور کنيد نه چيزي ازش ميدونم ونه خوندم...
هرچي بود از سر دل بود.... کاري نداره قصه اون روزها هممون بلديم...چشمهارو که ببندي دل خودش پرواز ميکنه مي ره به اون روزها... به اون فضا... که همه جا عطر خوشبو و نامعلومي پيچيده بود توش.....خيلي سخت نيست...
بغض داره خفم مي کنه ...دوست داشتم الان اونجا بودم شلمچه...فکه.....دوکوهه.....ديگه گريه هم امون نميده بايد تمومش کنم..چه جوريشم موندم....
سفيد.....سفيد

------------------------------------------------------------------------

به نقل از «زیتون» در

 http://www.iranclubs.net

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:10 توسط کرم شب تاب |