هم زنده هم روشن
وقتی بهش گفتم یکی داره دنبال یه شمس واسه خودش می گرده... گفت ما خودمون شمس داریم. شمس الشموسم داریم. میلاد خورشید مبارک. بسم الله الرحمن الرحیم 1- " سلام بر او باد روزی که متولد شد و روزی که می میرد و روزی که دوباره زنده برانگیخته می شود". این آیه 15 سوره مریمه. در مورد حضرت یحیی(ع). حالا حدس بزن چی باعث شده خدا چنین حرفی رو درباره کسی بزنه. حدس بزن. خوب فکر کن. 2- ادامه بده حدس بزن. 3- و بیشتر... 4- خیلی خب. 5- دو آیه قبلش اینه:" مهربانی و پاکی از جانب ما ( به او داده شد) و او با تقوا بود" و یه آیه قبلش یعنی آیه 14 :" و با پدر و مادر خود نیک رفتار بود؛ و سرکش و عصیانگر نبود." آیه 32 و 33 همین سوره چنین کلماتی رو برای حضرت عیسی(ع) بیان می کنه. با همین دلیل. 6- نتیجه بگیر. 7- کلیشه ای نه. قشنگ نتیجه بگیر. 8- بیا این طور نتیجه بگیریم که .... می دونید دیگه خودتون؟ خیلی تاکید داریم حتما حقمونو از والدین محترم یا حداقل اون یکی که زورمون بهش می رسه بگیریم. زبونمون دو متره گردنمون اندازه ...و خدا هم اینو می دونه. که چقدر گاهی سکوت سخته. چه وقتی حق با اوناس چه وقتی حق با ماست. و می دونه ما چقدر از پس این کار بر نمی آییم. و ما چقدر بحث می کنیم و حرص میخوریم و حرص می دیم و.... و به ما میگه بنده ای داشتم که جر و بحث نمی کرد. آشوب نمی کرد. چنین بنده ای داشتم و سلام و درود به تمام وجود و زندگیش... راحیل معذرت میخوام. واقعا می خواستم فعلا آپ نکنم ولی.. فکر کردم لازمه ابراز تاسفی بکنم واسه حادثه تروریستی امروز صبح. مال سیستان بلوچستان. ازین به بعد حساب کن یه هفته! (اگه کسی کسیو نکشه البته). بسم الله الرحمن الرحیم 1- شبکه خبر نشون می داد. یه برنامه مستند. دختره انگلیسی بود و یک ماه بود مسلمون شده بود. حتی خانواده اش هم خبر نداشتن( دانشجوی شهر دیگه ای بود). می گفت روز اول دانشگاه با حجاب رفتم. هر کی منو می دید می پرسید:"چی کار کردی؟؟؟؟" 2- آیا کتابچه های راهنمایی وجود داره که برای جوانان خام اجتماع توضیح بده در بانک، اداره پست و یا هر اداره ی دیگری باید " چه کنند" ؟؟؟؟ با کمال تواضع و خاکساری. 3- من هر وقت می رم اداره پست تحقیر می شم! آقایی که مسئول پست پیشتازه جدیه. نمونه ی گویایی از مرد میانسال جدی کلافه درون گرای خسته ایرانی. از اونایی که " اما قلب مهربونی دارن"!!! من حاضرم تا بهمن ماه به جای اون مرد برم پشت اون پیشخون بایستم و برای مردم توضیح بدم که چه باید بکنند و در آخر حقوقم رو به اون مرد بدم. این طوری برای همه بهتره. 4- در عوض پیرمردی که مسئول فروش پاکت ها و جعبه های پستیه به قدر مهربون و با حوصله اس( هزار ماشاءالله) که آدم دوس داره بره پست و فقط پاکت بخره. و باز پاکت بخره و باز هم، و بعد از اون پیرمرد تشکر کنه و تشکر کنه و باز هم. 5- برای گرفتن تاییدیه تحصیلی رفته بودم پست+ یه کار پستی . حدودا یک ساعت طول کشید و این پنجاه درصدش به بی دست و پایی من و دختری که اونجا با هم آشنا شدیم بر میگشت. و این بی دست و پای از دو جا آب می خورد. یک، نمی دونستیم چی کار کنیم. دو، می ترسیدیم بپرسیم! برای پر کردن فرم تاییدیه جفتمون( من و اون دختره، بهناز) به یه مشکل برخوردیم ( پس یعنی فرم سوال برانگیز بوده واقعا) و وقتی پرسیدیم، سرزنش شدیم که ما که آدمای با تحصیلاتی هستیم(!) چرا از پر کردن یه فرم ساده عاجزیم و من تو گوش بهناز گفتم شرط می بندم تا حالا ازین فرما پر نکرده که این حرفو می زنه. 6- واسه توضیح این که تحصیلات کمکی به آدم نمی کنه: یه آقای مسن کراواتی که چهره اش درست مثل مرتضی ممیز بود( با همون سبیل خاص و ابروهای خاص) خیلی گیج و متواضع می خواست یه چیزی رو پست کنه. و مثل ما فکر می کرد بچگانه اس اگه بپرسه چی کار باید بکنه و مثل ما چون چاره ای نداشت با تواضع و خاکساری سوالات محدودی پرسید. آخرش سردرگمی و نقص مراحل پستی اش رو با اون تیپ و چهره که دیدم رحمم اومد و بهش گفتم که باید چه کار دیگه ای هم بکنه. با تواضع تشکر گرمی کرد و دستپاچه برام توضیح داد که دکتر فلانی متخصص فلان چیز هستم ( و من با خودم گفتم وای دکتر فلانی! خوشوقتم! کی هست؟؟؟) و خارج از کشور بودم برای دانشگاه بچه هام و همینه که نمی دونم باید چی کار کنم. 7- فرضیه ام نظریه شد. مرد ها برای حفظ شان اجتماعی شون حاضرن حتی برای یه دختر غریبه توضیحات مفصلی بدن. برای توضیح این که اونا متخصص هستن و مجبورن که اینجا و تو این شرایط باشن. 8- ارباب رجوع های این اداره پست اصولا متواضع و خاکسارن. بیشترش هم به اون مامور قسمت پیشتاز بر می گرده. که مرد جدی و خسته ایه. 9- اما مرد خوبیه. 10- همین دیگه فعلا. التماس دعا. یا حق. شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد آه ای گنجشک های مضطرب شرمنده ام ! لانه ی بر شاخه های لاغرم را باد برد من بلوطی پیر بودو پای یک کوه بند ... نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا بیتهای روشن و شعله ورم را باد برد با همین نیمه همین معمولی ساده بساز دیر کردی نیمه ی عاشقترم را باد برد بال کوبیدم قفس را وا کنم عمرم گذشت وا نشد .....بدتر از آن بال و پرم را ..... "حامد عسكري" این مطلبی که این پایین بهش لینک دادم خیلی برای خودم جالب بود. ازین مسائلی بود که آدم خودش می دونه و براش خیلی پیش اومده اما تا حالا دربارش صحبت نشده. من خودم اصولا تو این مطالب لینک داده شده نمی رم اما این یکی می ارزه تاثیر گذاره. در مورد اینم هست که ما عموما کارامونو به اون دلایلی که فکر می کنیم انجام نمی دیم. با خودمونم رو راست نیستیم. بفرمایید: بیابان زده( مطلب با عنوان صدق) ربنا... یعنی خدایا. پروردگارا ظلمنا انفسنا.... یعنی ظلم کردیم به خودمون. بد کردیم. و ان لن تغفرلنا.... یعنی و اگه تو نبخشیمون و ترحمنا..... یعنی و بهمون مهربونی نکنی( باهامون مهربونی نکنی؟؟!) لنکونن من الخاسرین..... یعنی میشیم جزء اونایی که ... خاسرین... زیان دیدن... میشیم یه کسی که زیان دیده. پس یعنی ببخشید. لطفا ببخشید... پروردگارا... ی مهربون.خدای مهربون. میگفت... گناه مث پله می مونه. زیر پا بذاریش می ری بالا.... بسم الله الرحمن الرحیم همچین برا خودت لم بدی رو کاناپه و میل بافتنی این دستتو بدی اون دستتو استکان چایی رو ورداری و زل بزنی به پنجره که گوله گوله برف می باره و مارتا نشسته باشه اون ور تر و بگه یه شعری بخونم واست؟ و بگی بخون و تا تهشو برات بخونه و تو بگی بازم بخونه و اونم بازم بخونه و استکان چاییتو بذاری رو میز کنارت و میل بافتنیه رو دوباره بگیری این دستتو هی ببافی و چشمت بیفته به گلدون شمعدونی و به مارتا بگی :" در سخاوتمندی خدا همین بس که دنیا رو داده دست ما. نه؟" و مارتا سرشو تکون بده و به شمعدونی نگاه کنه و بگه بیا امشب سوپ جو درست کنیم و تو بگی درست کنیم و مارتا هم لم بده و یکی از آهنگای داوود وارنزبی رو تو گوشیش پلی کنه و داوود وارنزبی همین جوری بدون آهنگ بخونه و صداش اکو بشه و همخون هاشم باهاش بخونن : When you feel all alone in this world And there's nobody to count you're tears Just remember no matter where you are, Allah knows….Allah knows… و تا آخرش بخونن و بعد پاشیم بریم سوپ جو رو بار بذاریم و غروب بشه و اذون بگن و نماز بخونیم و سر سجاده تو اتاق نیمه تاریک من به مارتا بگم بیا هر کی کار بدی کرد اون یکی نذارتش و هر کی کار خوبی کرد به اون یکی هم بگه با هم بکنن که کارای خوب وبدمون اندازه هم باشه که اون دنیا با هم بیفتیم یه جا و مارتا بخنده وبگه من امروز یه دروغی گفتم تو هم یه دونه بگو و با هم بخندیم وسجاده مونو جمع کنیم و مارتا جوراب کاموایی منو بپوشه و بعدش بریم سوپ جو بخوریم. خدایا همین عزت مرا بس که بنده ی تو باشم و همین فخرم بس که پروردگارم تو باشی تو آنچنانی که من دوست می دارم پس مرا نیز چنان کن که تو دوست می داری. فرازی از مناجات حضرت امیر(ع) ۲- ممنون از پیشنهاداتتون!

